غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
501
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بيت بسوخت آتش عشق تو جملهء تر و خشك * چنين بود چو درافتد بمرعزار آتش از سادات و علما و فضلا و صلحا هركس كه توانست خود را بدرگاه خلايق پناه رسانده سالم ماند و و عاطفت پادشاهانه آن جماعت را ماكول و مليوس عنايت كرده بمامنى رساند و چون كار ساكنان دار السلام به تمام از هم بگذشت عمارات و مساكن منهدم شده با خاك راه يكسان گشت مكر مساجد و مدارس و خوانق كه از حكم مستثنى بود كسى در تخريب و انهدام آن سعى ننمود و مضمون همايون ( وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ ) در شأن بغداد بظهور و وضوح انجاميد و باد بىنيازى بر آن ديار وزيد و مقتضاء فحواى و يهلك الحرث و النسل بظهور رسانيد ( و ذالك تقدير العزيز العليم ع چاره كار چيست جز تسليم . ذكر مراجعت امير تيمور گوركان از بغداد بآذربايجان و تقرير شمه از حال وزرا و نوئينان چون آب دجله از خون كشتگان بسان سرشك غمزدگان رنگ ارغوان گرفت و هواى دار السلام بغداد از متن جيفه مردگان مانند نكهت انفاس خستگان سمت تعفن پذيرفت امير تيمور گوركان در اوايل ذيحجهء حجه مذكوره رايت نهضت بجانب تبريز برافراخت و در اثناء راه بقلع مادهء فساد جمعى از كردان كه راه مىزدند حكم كرده سى نفر از ايشان را بر درختهاى بلوط مصلوب ساخت و بعد از طى منازل و قطع مراحل در ييلاق آق مشهد نزول اجلال فرموده در آن مقام سادات عظام و علماء گرام و اشراف و اعيان تبريز كه برسم استقبال آمده بودند شرف ملاقات حاصل نمودند و صاحبقران دوستنواز نسبت به آن فرقه واجب التعظيم لوازم اعزاز و اكرام بتقديم رسانيده هرروز در پايهء سرير سلطنت مصير مجلسى عظيم منعقد ميگشت و در آن محافل سخن از تحقيق مسائل دينى و تفتيش دلايل يقينى مىگذشت و از آنجا ماهچهء رايت گيتىفروز پرتو وصول بر اوجان انداخته كوشك غازانى ازفر نزول صاحبقرانى غيرت افضاى بروج آسمانى شد و چون چند روز در آن مقام بعيش و نشاط اوقات بگذرانيد خرم و مسرور بتبريز رفته در دولتخانه فرود آمد در آن اوان خواجه شرف الدين على سمنانى از هراة و خواجه سيف الدين تونى از سبزوار بدرگاه فلك اقتدار رسيدند و چون خواجه عماد الدين مسعود سمنانى در بغداد شهيد شده بود اين هردو خواجه بمنصب مشرف گشتند و جمعى از نويسندگان چنانچه عادت ايشان است بوزيران نو پيوسته بر امير جلال الاسلام و ديگر وزراء عظام تقرير كردند و جلال الاسلام و خواجه محمود شهاب و خواجه اسمعيل خوافى در قيد و حبس افتادند و مبلغى كلى بر هريك تحميل شد محصلان جلال الاسلام را آن مقدار تعذيب و شكنجه نمودند كه بىتحمل شده كاردى بر خود زد اما چون كارى نبود جراحان زخم او را دوختند تا التيام پايرفت و امير تيمور فرمود كه او سردار لشگر تازيك